تبليغاتX
*****تا بی نهایت*****

*****تا بی نهایت*****

برو به جهنم........... چون فقط تویی که می تونی بهشتش کنی!!!!

آدرس این وبلاگ تغییر کرده

آدرس جدید :

 

http://persian-lady.blogfa.com/

قابل توجه عزیزایی که وبلاگمو لینک کردن:

لطفا آدرسو ویرایش کنین

ممنونم

+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1385ساعت 0:42  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

تو جهنم سوختم اما ... می نوشتم تو بهشتم... ***@***

 

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری٬

یه دوستی...

که واسته روبروت

خیلی جدی توی چشمات رو نگاه کنه

و بزنه تو گوشت

که تو صورتت زخم شه و دستت رو بزاری روی گونه ت و دوباره نگاش کنی

ببینی که خشمگینه...

ببینی که از دستت عصبانیه

و توی اخم صورتش بخونی که دوستت داره

ببینی که دوستته

ونگاش کنی.همون جوری که دستت روی صورتته که اون بهش کشیده زده

تا بهت بگه":تو چته؟بسه...به خودت بیا...تو چته؟؟؟"

و سرت فریاد بکشه...

که تو یهو بلرزی...

و بری تو بغلش...

تا بغلت کنه...

و همون دستی که کوبید تو صورتت رو بزاره رو سرت...چنگ بزنه توی موهات...

که سرت رو فشار بده توی گودی شونش

تا تو چشماتو ببندی

و روی شونش گریه کنی...

بلرزی...

و با خودت فکر کنی"تو واقعا چته؟!!!"

 

                                                               

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1385ساعت 18:53  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

دارم از تو می نویسم...که نگی دوست ندارم. از تو که با یه نگاهت. زیرو رو شد روزگارم...

و باز هم جدایی !

                  و باز هم دوری

                                          و باز هم بی فرجامی !

و باز و باز ...

عاشق شدم !

                  عاشق چشمی ، نگاهی

                                                عاشق اسمی ، نامی !

چه ساده و بی تفاوت نگاهم کردی ... !

                                              اسمت را به زبان آوردم

چشمانت را به آرامی بستی و گفتی :

                                                       " هیچ "

نگاه نافذی داشتی اما ..... عشقم را ندیدی !

چشمان پر فروغی داشتی اما ... نگاهت اندازه من نبود !

              نگاهت کردم اما ...

                                         و باز هم هیچ !

با غمی سرشار در دلم به این می اندیشم که :

              " نگاهت اندازه چشمانِ من نبود "

 

 

نفس می کشم

                      ولی بدون تو زندگی نمی کنم

هی می دوم...به هیچ نخواهم رسید

وای...!

حتی برای مرگ هم زمان کم می آورم...

+ نوشته شده در  سوم آذر 1385ساعت 4:28  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

کی آمدی که اکنون تمنا کنم ماندنت را ؟؟؟به یاد او... که با رفتنش... علامت ؟ در ذهن من باقی گذاشت.

آن شب که دیگر عاشقانه از کوچه های شهرمان

 سفر کردی ، زمین ناله کنان می گفت:

لاله ام را برده اند ...

آسمان اشک ریزان می گفت:

ستاره ام را چیده اند...

و اما من ،

با هر قطره اشکی که فرو می ریختم فریاد زنان می گفتم:

دلم را شکسته اند...

 

 

می نویسم تا بدانی دل شکستن هنر نیست ...

نه دیگر نگاهم را برایش هدیه می کنم

ونه دیگر دم از فاصله ها می زنم

ونه با شعرهایم دلتنگی ها را فریاد می زنم

فقط شعر می نویسم تا

با بیت هایم نام او

را قافیه کنم

شاید نا مهربانی هایش را باور کند ...

برق نگاه او

      سرخی لبانش و

               گرمی صدایش

                  همه و همه شاد ترین لحظات و

                                        راز شاد زیستن

                                             را به یادم آورد و

                                                  باور می کنم که

                                                         زندگی زیباست...   

گفت شیفته باران شو ،

وقتی بی‌تابی ، می بارد و خیست می‌کند

شیفته باران که شدم ، باران بارید اما

هرگز خیسم نکرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

می دونی چرا رنگ غروب سرخه؟

چون خورشید وقتی تو رو با من می بینه از حسودیش آتیش می گیره

                                             

سیه چشمی به کار عشق استاد ٬

به من درس محبت یاد می داد.

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد !

                   ۰۰فریدون مشیری۰۰

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1385ساعت 21:57  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخر زیر بارون می ایستند...

دهانت را می بويند
مبادا که گفته باشی "دوستت مي دارم"
دلت را می بويند
روزگار غريبي ست نازنين!!!
و عشق را
کنار تيرک راه بند تازيانه مي زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد.

 

آنکه می گوید
دوستت دارم
دل اندوه گین شبی است که ماهش را جست و جو می کند
عشق را ای کاش زبان سخن گفتن بود ...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1385ساعت 14:34  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

لبت نه می گوید و پیداست می گوید دلت "آری"...که اینسان دشمنی یعنی خیلی دوستم داری؟؟؟

خيال نكن كه زندگي هميشه دل شكستنه

خيال نكن كه تا ابد خاطره هات پيش منه

اگه يه روز بخواي بري ، بهت نميگم كه بمون

بهت نميگم عاشقم ، عاشقتم از دل و جون

 

تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد 


                    چه دردی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن


                                       از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟

 

 

تمام زندگی را از دریا بیاموز , زیرا برای در اغوش گرفتن ساحل ارام و قرار ندارد .

خش خش برگهای شکننده ی پاییزی آزارم می داد. چشمانش تلاءلو خاصی داشت.سرانجام جرئت

پیدا کردم.راز دلم را پس از سالها بر زبان آوردم:" پیش از این هم می دانستم که پناهگاهی جز قلب شکسته ی تو ندارم ... مگذار مایوس شوم..."

با تانی و تاثر گفت:"  آمدی ولی حالا چرا؟؟؟  "

" یه روز میای می بینی رفتم و تنها ترینی        دیگه رفتم از کنارت منو هرگز نمی بینی!!!  "

 

تو میری و من فقط نگاهت می کنم , تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم , بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یگ لحظه باقیست...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1385ساعت 17:20  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

دردت به جونم قهر نکن ... گفتم برو ، باور نکن

Active_Daneshjo@yahoogroups.com

نازم مگه نه

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1385ساعت 21:39  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

من مسافرم، من شبنم خواب آلود یک ستاره ام...در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟؟؟

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
 
 
 
  
 
 
 
 
  
 

 زندگی عشق است .عشق افسانه نیست انکه عشق را افرید دیوانه نیست. عشق ان نیست که کنارش باشی!عشق آن است که به یادش باشی!!!!!

با خود انديشيدم ، در اين ترانه بي تو ماندن ، در اين لحظه هاي بي تو ، حس بودنت ، شنيدن تپش هاي قلبت ، از مرز فاصله ها، از نگاه چشمهاي تو ، تمام انتظارم شد

 هرگز براي عاشق شدن ، به دنبال بهار و باران و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي ميرسي که ماه را بر لبانت مينشاند

 

 

   توی جهنم می بینمت !

تو به جرم اینکه قلبمو دزدیدی...

منم به خاطر اینکه خدا رو ول کردم تورو پرستیدم                   

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1385ساعت 21:36  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

 

نشانه های جالبی داره عاشق شدن؛

قلبم بتپد

هول شوم

قرمز شوم

دیوانه شوم

 هیجان زده شوم

از فکر درس بگذرم

ازاین همه عاقل بودن دست بکشم

بی صدا اسم کسی رو فریاد بزنم

قبل از آن که خیلی دیر شود

 فقط برای مدتی عاشق شوم درست مثل ....

و از یک مرحله به یک مرحله ی دیگه بپرم

چون برای عاقل بودن وقت زیاد دارم و می توانم بقیه عمرم رو عاقل باشم

حتما به تجربه کردنش می ارزد

فقط برای مدتی

عاقلانه نیست می دونم

و نمی خواهم عاقلانه باشه

چه اشکالی داره ؟

اگه دلم رو بزنم به دریا........

 

 

 

يك متكا
يك ملحفه
وسط هال
دراز كشيده اي
 با گل هاي فرش اشتباه مي گيرمت...

 

 

 

 

من یک لیوان چای داغ را

به تو ترجیح می دهم

چای فقط زبانم را می سوزاند

اما تو دلم را،

 

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1385ساعت 22:7  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

الفبای دلت را دوست دارم ... همین حالا برایم نامه بنویس...

 

در نگاه من بهاراني هنوز

يه روزي داشتم مي‌مردم، يه روزي همه آرزوم مردن بود، يه روزي همه عشقم مرگ و نيستي بود. تا اينكه تو اومدي. تو اومدي و شدي بهونه قشنگ من براي زندگي. اومدي و رنگ روح زندگيم رو عوض كردي. اومدي و با اومدنت بهم جون دوباره‌اي دادي. شدي همه اميدم. شدي همه دار و ندارم. سرآغازي شدي تو فصل سرد زندگيم، براي فصل بهار. تو بهاري. و من پائيزم. اونقدر بهم نيرو دادي كه تونستم رو پاهام بايستم. تونستم حرف بزنم و تونستم بنويسم. نوشته‌هايي همه از جنس خودت. نوشته‌هايي كه ...


دوستت دارم. خيلي زياد. اونقدر كه دوست دارم تو همه نوشته‌هام يه ردي از تو باشه. دوست دارم هر وقت چيزي مي‌نويسم يه اسمي از تو ببرم. دوست دارم وقتي براي كسي از زندگي خودم تعريف مي‌كنم، بيشتر از تو بگم. از خوبي‌هات، از مهربونيات، از شرين زبونيهات، از زيباييت، از ... . دوستت دارم. اونقدر كه حس مي‌كنم وقتي هستي، هيچي نمي‌خوام و وقتي نيستي، جز تو هيچي نمي‌خوام

 

 

ديشب هزاربار خدا رو صدا زدم. آخه باهاش خيلي كار داشتم. مي‌خواستم براش درددل كنم، براش حرف بزنم، مي‌خواستم بازم گولش بزنم و شيرين‌زبوني كنم براش تا بدي‌هام رو مثل هميشه فراموش كنه. مي‌خواستم بگم كه چقدر دلم براش تنگ شده. مي‌خواستم بگم كه خيلي دوستش دارم و مي‌دونم هميشه هوامو داره. كلي صداش كردم و در خونه‌ش رو زدم، تا اينكه در رو باز كرد و به روم خنديد. مثل هميشه دست رو سرم كشيد و خيلي مهربون گفت: چي‌مي‌خواي؟ همه آرزوهام به يادم اومدن. همون آرزوهاي دست‌نيافتني. همون آرزوهاي كوچيك و بزرگ. اما نمي‌تونستم حرفي بزنم. انگاري زبونم قفل شده بود. صدام در نميومد. دوست داشتم خواسته‌هام رو بهش بگم، اما نميشد. لال شده بودم. خدا با تعجب نگاهم كرد و زير لب گفت: هميشه وقتي مي‌خواي آرزوهات رو بگي همينطوري ميشي. بگو ديگه. اگه نميگي من برم سراغ بقيه. و من نمي‌تونستم چيزي بگم. تو دلم آشوبي بود. نمي‌دونستم چيكار كنم ...

 

 

 

 

خدا كمي نگاهم كرد و راه افتاد كه بره. يهو زبونم به كار افتاد و گفتم: ازت مي‌خوام كه ... كه يارم بميره. يادم نمياد چي شد كه اين حرف رو زدم؟ يادم نيست جز به دوست داشتن يارم، به چيز ديگه‌اي فكر كرده باشم. هيچي يادم نمياد. فقط يادمه وقتي سرم رو بالا گرفتم، خدا رو ديدم كه چشماش پره اشك بود. خدا داشت گريه مي‌كرد. گفتم: گريه مي‌كني؟ چيزي نگفت و محكم بغلم كرد، جوري كه تمام وجودم پر از گرما و بوي خدا شد ...

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1385ساعت 18:51  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

اگه تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو هست:خدای مهربون، فکرای قشنگ،قلب من

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود 

                                        (سهراب سپهری )
به سراغ  من اگر می آیید

نرم آهسته بیائید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهائی من

 

                                            پاسخ شعرت سهراب:

به سراغ تو نمی آیم من

تو به برهم زدن بال مگس چینیت می شکند

چه رسد به ضربان دل دیوانه ی من

به سراغ تو نمی آیم من. تو پر شاپرک عشقم را می شکنی

تا مبادا به صدای پر عشق چینی نازک تنهایی تو  ترک بردارد

تو بمان و دلک تنهایت .

تو بمان و سردی شبهایت .

و بدان گر چه نمی آیم من

دل این چینی نازک  عاقبت می شکند ...

                            

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1385ساعت 12:38  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

ديشب من از فراقش بسيار گريه کردم    خاموش با نگاهی تب دارگريه کردم 

اول بهانه کردم داغ جداييش را               وانگه به ياد رويش صد بار گريه کردم

امشب شکسته بالی مرا باور کن

چشمهای خسته ی مرا باور کن

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1385ساعت 11:22  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

نه وصل ممکن نیست...همیشه فاصله ای هست...

 

از که می گویی حکایت؟

 

شهر دل خالی است خاموش است

 

برکه آرام است و غمگین

 

شهر زاد قصه گو تنهاست

 

نغمه های آشنایی مرده بر لب های کوچه

 

نه صدایی

 

نه دگر آوای گرم آشنایی

 

بر خیابانهای ساکت مانده تنها رد, پایی............   

 

زندگی هر چه که باشد ز گذر می گذرد

بهترین خاطره اش بودن تکراری توست

**************

 

 

 

بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي خواهد ماند بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد

دل ميكند و با يكرنگي و يكدلي زندگي ميكند. بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را

فرياد ميزند و آن باشم كه براي عشقت: جان خواهد داد...

 

هرچيز را هم که تقصير من بيندازی عاشق شدن من تقصير توست.".

 

 

 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ،

 

شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،

 

مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ،

 

ولي تو اون رو نمي بيني!...

 

 

 

 

آری... گاهی وقت ها عاشق می شویم وطوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره

ای از تنمان شده و هر لحظه خود را به او نزدیکتر می بینیم به طوری که همه آینده خود را 

در وجود او خلاصه کرده و حتی گاهی اوقات زندگی بدون او را بدتر از جهنم می بینیم و

 گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود که می خواهیم او را از رویاهایمان بیرون

 کشیده و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر گریه کنیم ...

عشق این است . عشق پرده ای زرین است که از آن می توان به برهوت ِ زندگی نگریست و

 دریچه ای رو به خوشبختی دید . عشق عینکی است که از ورای آن زندگی زیباست و

معشوق زیباترین .عشق رویایی است شیرین که بین عاشق و معشوق دیده می شود . آری

عشق دریایی است که غریق در آن به زندگی دست می یابد و در آن چون پری ماهی زندگی

نمی کند ...

  

 

 

تو چه دانی كه پس هر نگه ساده ى من چه جنونى..چه نيازى..چه غمى است با نگاه تو كه پر

 عصمت و ناز بر من افتاد ..چه عذاب و ستمى ست دردم اين نيست ولى..... دردم اين است كه

 من بى تو دگر از جهان دورم  و بى خويشتنم ...

                                       

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت 17:19  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مواظب باشی...می سپردم که جنس این جام بلور است پر از ع

از او گفتن
شهامتی می خواهد
به بلندای غزل حافظ
که در کوچه های شیراز می سرود
وماتاحافظ
چقدر فاصله داریم......

پس خاموش میمانم....

                                              

 

نگاهت در زلال آب پیداست

 حضور فصل باران با تو زیباست

چگونه با دوبیتی از تو گویم

 سزاوار نگاهت بیش از اینهاست

 

سلام

یه وقتایی آدم کم میارهحتی نمی دونه از چی و از کی بنویسه

الان من هر چی کلنجار می زنم با خودم نمی دونم چی بگم

ولی قبل ازاتمام این پست باید از خورشید گلم تشکر کنمخیلی دوست دارم عزیزم

خورشید خانم قول می دم یه روز وقتمو با ساعت شما تنظیم کنم که با هم صحبت کنیم

با اینکه وبلاگ خورشید توی لینکا هستش اما بازم آدرسشو می زارم حیفه نبینیدشا

http://manbaronodostdaram.blogfa.com/

موفق باشید و سر بلند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1385ساعت 19:21  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

امروز به قصه ی دل من گوش می کنی فردا چو قصه مرا فراموش می کنی...

 

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد

خسته از بوسیدن پیوسته شد

خواست لب را بر شکایت واکند

لب بر لبش نهادم تا بسته شد

 

بعد از تو پیله تنهایی رو دور خودم میپیچم تا همیشه تنها باشم

+ نوشته شده در  نهم آبان 1385ساعت 20:51  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

آهاي مسافران كاروان بهار...

به او بگوييد به من بدهكار است...

دو ركعت بوسه..

يك آسمان آغوش..

. يك پياله لبخند!

+ نوشته شده در  نهم آبان 1385ساعت 7:50  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

می خام اینجوری بمیرم...

می دونی؟
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه

                                     

و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..
تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..
تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..
محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..
می بينی نا منظم نفس می کشم..
تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..
می بينی ديگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..
می دونی ؟
من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..
از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه..
من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..
گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

 

نخستین گناه من
                           عشق
                                 و تو
                                        نخستین گناه عالم...
سرخ گونه هایت را
                         به سرخترین سیب های عالم نمی بخشم...
باران که بیاید 
                    ای دختر زیبای آسمان
                                   قطره های محصور در میان مژه هایت 
                                                                                  معنا میگیرد

تو را به عروسی باران می برم
                                            باید رقصید
                                                            پای کوبید
                                                                           و باید...
 
عشق نخستین گناه من بود
                                      و تو 
                                             نخستین گناه که نه
اولین آرزوی سبز عالمی ...
                                     تو را به میهمانی باران خواهم برد...

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1385ساعت 20:11  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

 

گفت:می خوام رو قلبت یه یادگاری بنویسم تا همیشه برات بمونه...

گفتم : کجا؟

گفت رو قلبت....

گفتم : می تونی؟

گفت: اره زیاد سخت نیست

گفتم: بنویس تا برای همیشه بمونه

یه خنجر برداشت...

گفتم: این چیه؟

گفت:هیسسسسسسسسس

ساکت شدم

گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تیز اون نوشت

دوستت دارم دیوونه!!!

+ نوشته شده در  سوم آبان 1385ساعت 16:32  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

خدایا به جرم کدامین گناه این سرنوشت را برایم رقم زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به گناه پاک بودن؟؟؟؟؟؟؟؟

به گناه بی ریا بودن؟؟؟؟؟؟؟

به گنا بی الایش بودن؟؟؟؟؟؟؟

به گناه اینکه با دیدن غم دیگران نابود شدن؟؟؟؟؟؟؟

به گناه..................

یا نه

شاید به گناه بی گناه بودن این مجازات را برایم برگزیدی!!!!!!!!!


 

 

مهربانم 

چقدرشیرین است

خواب تو را دیدن

صدایت را

از نزدیک شنیدن

ومعنای فاصله را 

برای لحظه هایی کوتاه

فراموش کردن...! 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1385ساعت 16:21  توسط ***...دختر آبادانی...***  | 

برای اونایی که تا آخر این پست رو می خونن

 

 

سلام

خوبید همتون؟

این پست رو نپرسید چرا نوشتم...خودمم نمی دونم هنوز  

بماند...

چند نفر هستن که دقیقا می دونم تا آخره این پستو می خونن.نظرتونو حتما بگید بهم....

"خورشید دوست گلم خدا رو شکر می کنم برای یافتن نازنینی چون تووووووو...خیلی دوست دارم"

اینم تقدیم به خورشید خانوم گل"

 

چو شو گیرم خیالت را در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آید"

 

 

 

 

من میخوام بزنمت، خوب؟
من باید بزنمت، بازم خوب؟
ولی اگه تو توی چشمای من نگاه کنی همینجوری که من نمیتونم بزنمت که آخه
ببین
تو زمینو نگاه می کنی
تو میری میشینی اون گوشه، هیچی هم نمیگی، منو هم نگاه نمی کنی، اگه هم داری گریه می کنی باید بی صدا گریه کنی، صورتتو هم یه جوری بگیری که من اشکاتو نبینم، وگرنه که من نمیتونم بزنمت که
حالا من میزنمت
همونجوری هم که دارم میزنم آروم آروم گریه می کنم
تو هم داری آروم آروم گریه می کنی
حالا من محکمتر میزنم
تو توی خودت جمع میشی، مچاله میشی، خیلی محکم زدم، نه؟
حالا من با صدا گریه می کنم
حالا تو داری می لرزی
میشنوی صدای هق هقمونو که با هم قاطی شده+
حالا تو یه دفه از جات بلند میشی
قدت از من
خُب بلندتره، من فک می کنم که تو هم میخوای منو بزنی، ولی اگه منو بزنی که من میشکنم که، آخه تو خیلی زورت زیاده
تو چشمات نگاه می کنم
خیسه خیسه
خوشگل شدی ها خره
چشمای منم خیسه یعنی؟ منم خوشگل شدم یعنی؟ آخه داری یه جوری نیگام می کنی تو
:)
بغلم کردی؟
تو جدی جدی بغلم کردی، آره؟
حالا تو بغل هم گریه می کنیم، توی شونه های هم
بلند
بلنـــــــــــــــــــــــد
بلنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
بلنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
بازم بلندتر
می لرزیم
توی بغل هم
تنگه تنگ
من دیگه نمیزنمت
قول میدم
باور کن

 

 

 

 

خدا باز می خندید

خدا مست بود

من را ساخت ،

دلم را یادش رفت

تو که آمدی گفتی :

خانم ! این مال شماست ؟

 

 

 

حالا قلبت میخاره الان !
بعد هی میخارونیش و هی بیشتر میخارونیش و هی محکمتر میخارونیش
هی یه لایه از پوستش کم میشه و یه لایه ی کلفت تر از پوستش کم میشه

یه لایه‌ی دیگه ...
تو
همینجوری داری میخارونی
پوستت تموم میشه و میرسی به گوشت
گوشتت تموم میشه و میرسی به استخونای قفسه ی سینه
استخونا تموم میشه و میرسی به قلب ...

قلبه داره میگه تاپ تاپ .. تاپ تاپ ...
یعنی منو نخارونی ها

منو تموم نکنی یه وقتی ٬ من که گناه دارم که ...

هووووم
قلبه تموم میشه .........

 

 

 

همه رو میذارم کنار
فقط یه نفر
میخوام فقط واسه یه نفر باشم
میخوام یه نفر رو بدزدم
واسه خودم
بشم واسه خودش ...

کوش ؟

 

 

 

چند شب پیش خواب دیدم

از اون خوابها بود که اشکتو در میاره

که همه چیو میبینی

که دوباره همه چی یادت میاد

که پا میشی ، گریه می کنی

از همه ی ته دلت !

یه عالمه دو دل بودم

Like always

...

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1385ساعت 21:25  توسط ***...دختر آبادانی...***  |